دغدغه های یک مدد کار اجتماعی
همه روز روزه بودن همه شب طواف کردن....
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :سید حسن موسوی چلک
مطالب اخیر

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»



حکایت های  سعدی,حکایت گلستان سعدی

حکایت های گلستان سعدی

 

یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت:


ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست      کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست


فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه، در هوای سرد خوابیده بود، صدای شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:


ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست       گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست


شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت: (ای فقیر! دامنت را بگشا.)

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم!

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید، بلکه در اندک زمانی همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال، اسراف و زیاده روی کرد.)

ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند: (از تندی و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.)

 

حرامش بود نعمت پادشاه               که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابی ز پیش        به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

 

شاه گفت: این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.(۶۲)

 

ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد           زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ


یکی از وزیران خیرخواه به شاه گفت: (چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک) داده شود، تا آنها خرج کردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.)

 


به روی خود در طماع باز نتوان کرد               چو باز شد، به درشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگان حجاز                                              به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین                                       مردم و مرغ و مور گرد آیند


(به این ترتیب باید گفت: (اندازه نگه دار که اندازه نکوست) ولی در ماجرای فوق، نه شاه در نفاق و در خشونت، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه، مورد سرزنش هستند.)

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1396/05/23

پای بزرگ، قلبی بزرگتر

 هوا نابهنگام گرم بود. به همین خاطر توقف جلوی مغازه بستنی فروشی امری کاملا طبیعی به نظر می رسید. دختر کوچولویی که پولش را محکم در دست گرفته بود ،وارد بستنی فروشی شد .بستنی فروش قبل از آن که او کلمه ای بر زبان جاری نماید با اوقات تلخی به او گفت از مغازه خارج شده و تابلوی روی در را بخواند و تا وقتی کفش پایش نکرده وارد مغازه نشود. دخترک به آرامی از مغزه بیرون رفت ،و مرد درشت هیکلی به دنبال او از مغازه خارج شد.دختر کوچولو مقابل مغازه ایستاد و تابلوی روی در را خواند:ورود پابرهنه ها ممنوع!دخترک در حالی که اشک چشمانش بر روی گونه هایش می غلتید راهش را گرفت تا برود .

در این لحظه مرد درشت هیکل او را صدا زد . او کنار پیاده رو نشست ، کفش های بزرگ نمره 44 خود را در آورد و در مقابل دخترکوچولو جفت کرد و گفت : بیا بکن تو پاهات. درسته که با این کفش ها نمی تونی خوب راه بروی ، امااگر بتونی یه جوری آنها را با پاهات بکشی، می تونی بستنی ات را بخری.

مرد دختر کوچولو را بلند کرد و پاهای او را توی کفش ها میزان نمود و گفت: عجله نکن ، بس که این کفش رو با پاهام این ور و اون ور کشیده ام خسته ام. تا بری و برگردی من اینجا راحت می شینم و بستنی ام را می خورم. چشمان براق دختر کوچولو هنگام هجوم او به سمت پیشخوان و خریدن بستنی صحنه ای نبود که از ذهن زدوده شود. بله، او مرد درشت هیکلی بود، شکم گنده ای داشت ، کفش های بزرگی داشت ، اما مهم تر از همه ، قلب بزرگی داشت.

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/10/24

زاهد و مرد مسافر

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفتآیا آن سنگ را به من می دهی ؟»

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/10/22

حکایت خیرین مسجد ساز

عده ای مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟

گفتند: مسجد می سازیم.

گفت: برای چه؟

پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول».

ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1395/06/24

روزی با گروهی از بزرگان در کشتی نشسته بودیم. قایقی که به دنبال ما در حرکت بود غرق شد. دو برادر در آن بودند و اسیر گرداب شدند.. یکی از بزرگان که در کشتی بود به یکی از کشتیبانان گفت، اگر این دو را از آب بگیری برای نجات هرکدام پنجاه دینار به تو می دهم. مرد در آب پرید و یکی را نجات داد و دیگری غرق شد. گفتم ، چون او عمرش به پایان رسیده بود در نجات او تأخیر کردی و در گرفتن دیگری شتاب.

مرد گفت، در گفتۀ شما شکی نیست اما من برای نجات این فرد بیشتر تمایل داشتم زیرا روزی در بیابان مانده بودم و او مرا بر شتر سوار کرد و از بیابان نجات داد در صورتی که از آن یکی، در کودکی تازیانه ای خورده بودم.

به حقیقت که خداوند راست می گوید که فرمود: ( هرکس عمل نیکی انجام دهد نتیجه اش به خودش باز می گردد و اگر بدی کند از عواقب آن در امان نخواهد ماند.)

تا توانی درون کس مخراش          کاندر این راه خارها باشد

کار درویش و مستمند بر آر         که  تو را نیز کارها  باشد

با تبریک روز حضرت شیخ اجل سعدی شیرار

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1394/01/31

داستان های بهلول شکستن سر استاد

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت!!!

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1393/09/5

خرما از کره گی، دم نداشت

مردی خری دید در گل مانده و صاحب خر از بیرون كشیدن آن درمانده. برای مساعدت، دست در دُمِ خر انداخت و زور زد. دُم از جای خود كنده شد. داد و فغان از صاحب خر برخاست كه: تاوان بده!

مرد به قصد فرار به كوچه‌ای دوید، اما کوچه بن بست بود. واردِ خانه‌ای شد که زنی باردار (حامله) در آنجا كنار حوض خانه چیزی می‌شست. زن از آن هیاهو ترسید و بچه اش را سِقط كرد. شوهرِ زن نیز با صاحب خر هم آواز شد و به دنبال مرد دوید.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به كوچه‌ای پایین پرید. در آن کوچه طبیبی خانه داشت. جوانی، پدرِ بیمارش را در نوبتِ انتظارِ طبیب در سایۀ دیوار خوابانده بود. مرد، بر آن پیرِ بیمار فرود آمد. پیرمردِ بیمار، درجا مُرد. پسرِ پدرمُرده نیز به دو نفر قبلی پیوست.

مَردِ فراری، در سرِ پیچ كوچه، با یک یهودی رهگذر سینه به سینه شد و او را به زمین انداخت. پاره چوبی در چشم یهودی فرو رفت و او را كور کرد. او هم نالان و خونریزان به جمع تعقیب کنندگان پیوست!

مردِ گریزان که از این وضع به ستوه آمده بود، در حالی که فریاد می زد «دخیلم قاضی»، خود را داخلِ خانۀ قاضی انداخت. قاضی در آن ساعت، با زنی که برای شكایت آمده بود، خلوت كرده بود. قاضی وقتی دید که رازش فاش شده، چارۀ رسوایی را در جانبداری از مرد یافت. وقتی قاضی ماجرا را از زبان آن مرد شنید، مدعیان را به درونِ محکمه فرا خواند.

نخست از یهودی پرسید. یهودی گفت: این مسلمان یك چشم مرا نابینا كرده است. قصاص طلب میكنم. 

قاضی گفت: دیة مسلمان بر یهودی، نصف است. پس باید آن چشم دیگرت را هم نابینا كند تا بتوان دیه کامل یك چشم را از او گرفت! یهودی بهتر دید که از شکایت خود انصراف بدهد. ولی قاضی او را به خاطر شکایت بی مورد، به پنجاه دینار جریمه محكوم كرد!

بعد از آن، قاضی جوانِ پدر مرده را پیش خواند. جوان گفت: این مرد، از بامِ بلند بر رویِ پدر بیمار من افتاد و هلاكش كرد. حال به طلب قصاص او آمده‌ام.

قاضی گفت: پدرت بیمار بوده است و ارزش حیاتِ بیمار، نیمی از ارزشِ شخص سالم است! حكم عادلانه این است كه پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو از روی بام بر روی او بیفتی تا نیمه جان او را بگیری. جوانك نیز صلاح را در گذشت دید. اما قاضی او را هم به دلیل شکایت بیجا سی دینار جریمه كرد!

وقتی نوبت به شوهرِ آن زن (كه از وحشت بچه اش را انداخته بود) رسید، به او گفت: قصاص شرعاً هنگامی جایز است كه راهِ جبرانِ مافات بسته باشد. حال که می‌توان آن زن را به حلال به عقد ازدواجِ این مرد درآورد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند، باید زنت را طلاق بدهی تا آنها را به عقد هم درآورم!

مردك از این حکم عصبانی شد و داد و فریاد برآورد و در حال بحث و جدل با قاضی بود، كه ناگاه صاحب خر از جای خود برخاست و به طرفِ در دوید.

قاضی فریاد زد: هی، کجا؟ بایست كه اكنون نوبت توست! صاحب خر همچنان كه می‌دوید فریاد كرد: «من هیچ شكایتی ندارم. می روم چند نفر را بیاورم كه شهادت بدهند خرِ من از کُرِّه‌گی دُم نداشت!»





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1393/04/19


روزی از روزها هارون الرشید از بهلول دیوانه پرسید :

ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است ؟

بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است !

هارون الرشید گفت : اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری ؟

بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1393/02/4

حکایت بسیارآموزنده:مسابقه قورباغه ها










انسان وقتی با هدف رسیدن به مقصد تلاش می کند نباید از هیچ کوششی برای رسیدن به آن دریغ کند.با انرژی مثبت باید کار کند و شکست دیگران در آن زمینه، نباید او را از حرکت به سمت مقصد باز دارد.برای انتقال بهتر مطلب به حکایت زیر که ار سایت مدیران آنلاین دریافت کردم، توجه کنید:

 روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند.
 
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
 
و مسابقه شروع شد....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند.

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

" اوه, عجب کار مشکلی!!"

"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا:
"
هیچ شانسی برای موفقیت شون نیست.برج خیلی بلند ه!"
 
قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
این یکی نمی خواست منصرف بشه!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ... برنده ی مسابقه «کر» بوده!!!



 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/10/11

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..
-        
آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...
-        
خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.
-        
جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.
-        
اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
-        
مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.
-        
میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.
بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.
-        
هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...
-        
قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.
-        
ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.
-        
امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.
صحنه غافلگیرکننده:
درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.
نتیجه گیری اخلاقی:
اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن.


منبع:مدیران آنلاین

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/10/5


رئیسش که یک شیر بود، از اینکه می‌دید مورچه می‌تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود.
بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می‌تواند بدون هیچ گونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست حتما میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت.
او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد.
اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود.
او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت.
عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماس‌های تلفنی را بر عهده گرفت.

شیر از گزارشات سوسک لذت برده و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می‌کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می‌توانست از این موارد در گزارشاتی که به هیئت مدیره می‌داد استفاده کند.

بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد.

او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد.

مورچه زمانی که بسیار بهره ور و راحت بود، از این حد افراطی کاغذبازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد متنفر بود.
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد را معرفی کند.
این سمت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود.
این مسئول جدید یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلی‌اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه‌سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می‌کرد، به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آنجا نمی‌خندید و همه ناراحت بودند.
در این زمان بود که جیرجیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد.
با مرور هزینه‌هایی که برای اداره واحد مورچه میشد، شیر فهمید که بهره‌وری بسیار کمتر از گذشته شده است.
بنابراین او جغدی که مشاور شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: "تعداد کارکنان بسیار زیاد است".
حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟
مسلما مورچه ! چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت.



 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/10/4

روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟

ـ برو، تمباکو بخر!

مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت به همین دلیل به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد وسرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:

ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

ـ برو، پیاز بخر!

مردک که از گفته پارسال بهلول فایده ی خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست، تا در هنگام قلت پیاز، فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد.

مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

بهلول در جوابش گفت:

ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی، از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود توست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته و رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده...!!

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/07/4

 پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد

و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است!

پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود...

نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/06/12

شیر و گرگ و روباهی با هم رفیق شدند و برای شکار به دشت و کوه رفتند . گرگ و روباه در رکاب شیر به بیشه کوه رفتند و سه حیوان را که عبارت بودند از گاو کوهی و بز کوهی و خرگوش شکار کردند.

گرگ بدون توجه به اینکه شیر سلطان حیوانات است و اختیار و انتخاب با اوست با روباه زمزمه کرد که لابد شیر مانند شاهان دادگستر سهمیه آنها را خواهد داد.

شیر از خیالات و طمع آنها آگاه شد ولی در ظاهر خندان بود و وانمود نمی کرد دل پری از آنها دارد. تا اینکه شیر به گرگ گفت این جانوران شکار شده را عادلانه به نیابت از طرف من تقسیم کن .

 گفت شیرای گرگ این رابخش کن  

            معدلت را نو کن ای گرگ کهن

نایب من باش  در  قسمت  گری  

                تا  پدید  آید که  تو چه  گوهری

 گرگ گفت. ای شیر چون تو بزرگ هستی گاو وحشی از آن تو باشد و بز کوهی چون میان قامت است مال من که میانه هستم و خرگوش نیز به مناسبت کوچکی مال روباه باشد که از همه کوچکتر است .

شیر ناراحت شد و گفت : تا من هستم تو (ما و تو) می کنی؟

سپس بر سر گرگ جهید و او را پاره پاره کرد.

روباه این منظره را دید و از این حادثه تجربه آموخت و عبرت گرفت . به طوری که وقتی شیر به روباه گفت اینک تو این شکار ها را تقسیم کن روباه از روی چاره اندیشی و سیاست گفت:

قربان این گاو فربه برای چاشت شما باشد و این بزکوهی برای ظهر و نهار شما باشد و آن خرگوش برای شام و شب شما باشد.

شیر از این پاسخ شادمان شد و گفت:

ای روبه  تو عدل   افروختی   

                 این  چنین  قسمت ز که آموختی

ازکجا آموختی این ای بزرگ    

               گفت ای شاه جهان از حال گرگ

 

سپس همه آن سه شکار را به روباه بخشید و گفت:

روبها ! چون جملگی ما را شدی   

            چونت آزاریم چون تو ما شدی

ما تو را و جمله آشکاران تو را 

                پای  بر گردون هفتم  نه بر آ

چون گرفتی عبرت از گرگ  دنی 

                پس تو روبه نیستی شیر منی

و روباه سپاسگزاری کرد.

استخوان و  پشم آن گرگان عیان  

               بنگرید  و  پند  گیرید ای مهان

عاقل از سر بنهد این هستی و بار 

              چون شنید انجام فرعونان و عاد

پس سپاس او را که ما را در جهان  

            کرد   پیدا  از  پس    پیشینیان

        

                                             *    *      *

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/06/8

برخی ازانسان ها برای داشتن مال ومنال بیشتر طمع می کنند وگاهی اوقات این طمع برای آنان مشکل ساز می شود.شاید بهترین مدعا در این زمینه حکایت »مارگیر بغداد» از «مولانا» باشد که به خوبی در پایان این حکایت به آن اشاره می کند:

«مارگیری در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. خیلی ترسید, امّا تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب كنند, و بگوید كه اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگیرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد. همه فكر می‌كردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی‌حركت بود. دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای

روح است.

مارگیر به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان كرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد یخ های تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسیدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زیر پلاسها بیرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا كشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شكم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتی پیدا كند, زنده می‌شود و ما را می‌خورد.»

پس بیاییم تا دیر نشده این اژدها را بکشیم.

 

 





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
1392/06/1


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی